تبليغاتX
باران اشک ناتمام من






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده دانیال


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب :دانیال


كد جاوا :



داستان عشق

 

شب بود هوا خیلی تاریک بودی هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...

اینم ادامه داستان:

...

آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...

تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...

اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...

با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.

عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.

آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !

ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .

هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...

کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...

شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...

 

 

نوشته شده توسط دوست(  عزيزم مهبوس)


ادامه مطلب | 
نويسنده: دانیال.محسن........ مورخ: شنبه بیستم خرداد 1385 در ساعت: 12:52 بعد از ظهر
|+|



داستان عشق

 

منتظر دوستمم دیر کرده من ساعت 5 قرار داشتم حالا ساعت 5.30 .هی زنگ می زنه میگه "دارم میام ترافیکه". منم همینجوری یه جا وایسادم،یه پسره اونجاس با یه دختره که سوژه جالبین:

 اونجا کناره یه درخت وایساده خیلی وقته دارم می پامش،  پسره زیاد گنده نیست دور و بر 20 بهش می خوره موهای ژولی پولی داره یه ته ریش هم داره شلوار پارچه ای و کفشی که معلومه یه ماهه واکس نخورده و یه تی شرت یشمی هم پوشیده اینا مشخصاتشه قدش هم تو مایه های 185 میزنه هنوز اونجا وایساده یه دختر هم با همون حس و حال گرفته یکم دور ترش وایساده و داره زیر چشمی نگاش می کنه دختر هم تو همون سن و ساله و یه مانتوی معمولی داره قدش هم 165 سنش هم تو همون مایه های پسرس، پسره یه جور بغض تو گلوشه می خواد داد بزنه قشنگ معلومه یک گل رو هم پشتش داره پر پر میکنه یه چیز دیگه هم دستشه که معلوم نیست از این فاصله مثل یه کادو می مونه ...

هیچ حرفی بینشون نیست فقط گاهی یه چند تا نگاه...

یکدفعه پسره قاطی می کنه داد میزنه فریاد میزنه قرمز شده داره می ترکه میگه "آی مردم به این دیونه بگین دوستش دارم به این بگین تولدش مبارک دیگه دارم خل میشم چی کار کنم" بعد رو به دختره می کنه گل و کادو رو رو بهش میگیره میگه "بیا بگیرش ،د بگیرش دیگه ، آخه چرا با من اینجوری میکنی"دختره هنوز هیچ چیز نگفته فقط یجوری سرش رو انداخته پایین و با شرم زیر رو نگاه میکنه.

بعضی مردم وایمیسن یه نگاه میکنن، ولی زیاد طول نمیکشه و راهشون رو می کشن میرن.

آروم میرم پیششون اون چند نفری که وایساده بودن ببینن چی شده، رفتن، حالا من موندم با اون دوتا، میرم جلو خودم رو معرفی میکنم "کیانوش هستم مددکار اجتمائی کمکی ازم بر میاد؟؟" پسره داد میزنه میگه" تو دیگه کی هستی بابا حالت خوشه" یکم آرومش می کنم و براش از آب سرد کن آب میارم یکم خنک شده ولی هنوز دختره حرفی نزده .

دعوتشون می کنم تا با هم، به کافی شاپی که همون ورا میشناسم بریم.دختره به پسره یه نگاه می کنه و پسره هم با کراهت قبول میکنه...

کافی شاپ یه جای تغریبا شلوغه با در و دیوار های قهوه ای و یه موزیک لایت مثل آهنگ Tonight .

تو کافی شاپ یکم با هم حرف زدیم و آشنا شدیم یواش یواش بهم اعتماد کردن.

پسره اسمش "مجید" و یجورایی بد عاشق دخترس اما بخاطر مسائلی که پیش اومده اونا باید از هم جدا بشن حالا دختره که اسمش "بیتا"ست، هدیه آخر رو قبول نمیکنه هیچ حرفی هم نمیزنه .

نگاشون می کنم یه غم غریبی تو چشماشون هست ولی رو نمی کنن .

به مجید گفتم خوب تعریف کن، چی شد که اومدین تو این خیابون شلوغ، این وسط قرار گذاشتین ؟؟؟

میگه:" من می خواستم برای آخرین بار عشقم رو ببینم و آخرین هدیه رو بهش بدم اما اون اینجا قرار گذاشته هر چی بهش اسرار می کنم بریم یه جای دیگه نه حرف می زنه نه گل رو قبول میکنه نه هدیه رو نه چیزی می خوره فقط شده مجسمه دق من داره برای آخرین روز زجرم میده" .یه قطره اشک آروم از گوشه چشم "بیتا"  می چکه ، مجید هم شروع می کنه گریه کردن می خواد اشک عشقش(بیتا) رو پاک کنه که بیتا نمیزاره این حرکت بیشتر عصبیش می کنه .آروم از دختره می پرسم خوب حرفت رو بزن، مجید حرف منو قطع می کنه می گه:" بابا حرف بزن دیگه تورو خدا جون مجیدت حرف بزن دیونم کردی" .دختره یکم فکر میکنه بعد آروم میگه "نمیخوام" می گم" خوب چی رو نمی خوای" (اینجا مجید دوباره گریه میکنه) میگه "یادگاری نمی خوام " بهش گفتم "چرا آخه؟؟ پس چرا حرف نمی زنی؟؟" با یه صدای مخصوص که انگار از ته چاه در میاد میگه "من نمی خوام جدا بشم ". اینجا من واقعا گیج شدم یکی نیست به من بگه سننه(به تو چه!)؟؟واقعا سر در نمیارم هم نمی خواد هدیه رو قبول کنه هم نمی خواد جدا بشه .

مجید بهش میگه "دوستم داری؟؟" اما بیتا بعد یکم مکث میگه "نمیدونم".این دیگه داره حال مجید رو میگیره.

می دونم الان دوستم کاشته شده ولی، یکم بیشتر کنجکاوی نشون می دم .دختره قراره بره خارج و دیگه نیاد و پسره وضعش جوری نیست که بتونه کاری بکنه واسه همین جفتشون بغض کردن .من یه پیش نهاد می دم می گم من ساکت می شم همین الان کادو رو باز کن !! یکم بهم نگاه می کنن مجید راضی نیست و بیتا هم یجوری اصلا نمی خواد اون کادو رو باز کنه،چون حدس میزنه توش یه عطره ولی بالاخره قبول میکنن.

آروم کاغذ کادو رو که چند تا قلب و یه پس زمینه تیره داره رو باز میکنه .یه جعبه توشه ،تو چشای بیتا یه حالتی مثل پیروزی داره، انگار از قبل می دونست این چیه بازش می کنه یه جعبه دیگه توشه اون رو هم بازش میکنه باز یه جعبه دیگه !!مجید روش رو کرده اون ور اصلا نمی خواد ببینه .

توی جعبه سوم دوتا جعبه دیگس آروم یکیش رو باز می کنه یه شیشه خیلی کوچیکه درش میاره یه مایع سفید توشه بی معطلی بعدی رو باز می کنه اونم یه شیشه هست که فقط توی اون یه مایع قرمز مثل خونه، مجید داره آروم گریه می کنه .

بیتا آروم در شیشه اول رو باز می کنه ولی نمیفهمه چیه اما دومی معلومه خونه ،قبل از اینکه حرفی بزنه مجید بهش میگه "اینا اشکای منه برای تو برای اینکه بدونی یکی همیشه دوستت داره" اشک توی چشمای بیتا جمع شده هر دوشون یه حسی دارن که معلومه می خوان همدیگرو تو آغوش بگیرن ولی حضور من یا بودن تو کافی شاپ این اجازه رو نمیده بیتا آروم پا میشه دو تا شیشه رو می بوسه میزاره رو قلبش و آروم خارج میشه و مجید هم روی صندلی پهن میشه، مثل یه شکست خورده واقعی.

وقتی بیتا در رو باز می کنه تا بره بیرون مجید داد میزنه "دیوونه تولدت مبارک"بیتا  آروم نگاش می کنه و با چشمای تر میره بیرون مجید یدفعه بخودش میاد، بدو بدو میره از در بیرون و بلندتر خیلی بلند داد میزنه"دوستت دارم"...ولی بیتا توی مردم خیابون گم شده...


عشق........................................................................؟

.

تو این سایت داستان مینویسم سعی میکنم از جایی کپی نکنم یا اگه می کنم با ذکر کپی رایت باشه.

Too Kiss

ماشینا با سرعت از کنارم رد میشن .بعضیا شون بوق میزنن ولی وقتی جواب نمیگیرن میرن زیاد برام مهم نیستن هیچ چیز مهم نیست به هیچ چیز فکر نمیکنم ساعت یک بعد از نصفه شبه من هنوز تو خیابونم زیر بارونه بهاری که بیشتر هوا رو پائیزی میکنه یادم افتاد خیلی بارون دوست داشت تو گوشم یه چیزی صدا میکرد "زمستون تنه عریون باغچه زیره بارون ..." چشام داغ شده یه قطره با لاخره در رفت اومد آروم آروم داره میاد گرماش رو حس می کنم با اینکه به جز اون چند تا قطره دیگه رو صورتم حستن ولی گرمای این خیلی آرامش بخشه هنوز صدای فرزین میاد داره میگه "... مثل من که بی تو نشستم زیره بارونه زمستون... "

] یاد اون روز افتادم زیر بارون اون منو صدا کرد منم رفتم پیشش زیر بارون دلم براش خیلی تنگ بود . اون یه کاپشنه مانتوی طوسی داشت یه روسری سیاه قشنگ یادمه هیکل نازش قشنگ تر دیده مید قدش هم تو اون تاریکی حدود 165 دیده میشد چشای ناز و درشتش برق میزد یه ماتیک خوش رنگ قهوه ای به لبه مازش زده بود یه کم هم موهاش بیرون بود که خیلی زیباش کرده بود. بهش قول داده بودم نبوسمش حتی بهش دست نزنم اما هم اون هم من می دونستیم نمیتونیم تا دیدمش بقلش کردم دستش رو گرفتم بوسیدمش داغ بود خیلی داغ انقدر که بارون رو حس نمیکردم[ .

داغ شده بودم اشکام خیلی داغم کرده بودن یه دفعه یه صدا اومد دوباره یه صدا تو مغزم پیچید "به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من ..." نه این صدا نبود صدای بوق بود و البته فحش های جالب راننده کامیون نمیدونم چه کامیونی بود ولی رانندش ترک بود همینجوری بوق میزد فحش میداد ولی من چیزی نمیشنیدم.حالا من وسط اتوبان بودم و شانس آوردم راننده کامیون حالم رو فهمید وگر نه ....

یه نگاه به ساعتم کردم ساعت 2 بود چه جالب ما همیشه سره ساعت دوی ظهر با هم قرار میذاشتیم وقتی مامانش می خوابید من میرفتم زنگ میزدم.قشنگ یادمه چی میگفتیم :

- سلام خوبی خانومم؟؟

- آره خوبم چون دارم با تو حرف می زنم!! تو خوبی؟؟

- نه

- چرا ؟؟

- چون دلم برات تنگ شده ..

- تو که منو صبح دیدی؟؟

- بازم دلم برات تنگ شده دیگه بهارم

- منم برات دلم تنگ شده ..

...

- بهارم؟؟

- چیه عزیزم

- قول میدی هیچوقت خزون نشی

- آره

..

- اگه یه روز نشه چی

- میمیرم

- خدا نکنه

- شوخی نمیکنم من نمیرم دلم میمیره

...

- خیلی قشنگ حرف میزنی علی

- ما اینیم دیگه

- با همه اینجوری حرف میزنی؟؟؟

- ...

- الو

- ...

- چرا حرف نمیزنی

- .. بیب بیب بیب بیب (بوق اشغال)

...

- چرا قطع کردی؟؟

- اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم

- چی شد؟؟!! من شوخی کردم

- آره ولی الان لبای من مثل شتر آویزونه دیگه از این حرفا نزن خواهش میکنم

- باشه آقا

....

آقا آقا ...

یکی داره صدام میکنه بر میگردم یارو فکر کرده من معتادم که اینجوری اینجا خیره نشستم نصفه شبه اصلا اینجا کجاس تغریبا مثله یه پارکه یه چندتا درخت بغل خیابون به یارو نگاه میکنم یه لباس آبی داره و به کلاه دقت می کنم اینجا چقدر آشناس!!! این نرده های این رو برو چه آشنان ؟؟؟ آهان اینجا پارک نیاورانه نفهمیدم کی رسیدن البته حواسم بود از اتوبان در اومدم ولی دست خودم نیست کجا میرم هدف دست من نیست یه چیزی پاهام رو با خودش میبره یه چیزه مرموز که فقط به من میگه تو آهنگت رو گوش بده و بیا...

نمیدونم کی نشستم نمیدونم فقط میدونم اون زمونا هر وقت به این فکر می کردم که اون ماله من نیست می شستم یعنی فشارم می افتاد یا وقتی بعد از مدتی میدیدمش

یارو فکر کرده حالم بده هنوز صدا میکنه

همینجوری خیره نگاش میکنم یه چیزایی داره میگه ولی پس چرا تو گوشه من فقط صدای ابی پیچیده؟؟

آروم گوشی رو از گوشم در میارم

- آقا شما حالتون خوبه

- فکر میکنم اینطور باشه

- کمک نمی خواین؟؟

(مگه من دارم کوه میکنم )

- نه ممنون

(بازم مرامش)

پا میشم اصلا هدف کجاس نمیدونم یه نگاه دورو برم رو میکنم تغریبا کسی نیست خلوته فقط چند نفر هستند که دارن بستنی می خورن بستنی قیفی دورنگ سبز و صورتی ولی من با اینکه گشنمه دلم نمی خواد فقط می خوام راه برم ...

همینجوری میرم بالا با خودم میگم علی کج؟؟ا نمی دونم فقط یه حسسی من می کشه همون حسسی که منو از خونه این همه راه آورده فهمیدم دارم میرمپارک جمشیدیه این خیلی جالبه که آدم ندونه داره کجا میره؟؟؟

دیگه رسیدم به پارک جای پام رو توی اون جای پای بزرگ میزارم به یاده بچه گی ها .یه کم شلوغ هست ولی منکه صدایی نمیشنوم پس برام فرق نمیکنه همینجوری دارم میرم بالا بالا بالا...

آره داره یادم میاد قدیما یه بار باهاش اینجا اومدم اون موقع ما با هم چند تا آهنگ رو زمزمه میکردیم حالا من اونجام و هیچ کس اینجا نیست دوباره بارون گرفته کی قطع شد نمیدونم.

میرم روی یه تخته سنگ میشینم بارون گرفته صدا تو گوشام داره میگه " تو یه سایه بودی هم قد خواب نیمروز من /تو حرم داغه بی رحم آفتاب تو سایه بودی یه سایه ناب ... "باهاش زمزمه میکنم خیلی حال میده .تو همین حالم که آهنگ عوض میشه "شبی با خیال تو همخونه شد/ دل نبودی ندیدی چه دیونه شد دل /نبودی ندیدی پریشونیامو/فقط باد بارون شنیدن صدامو" دیگه دارم با آهنگ داد میزنم صدای پلیر تو گوشم تا آخر زیاده کوهم داره با من داد میزنه "الهی سحر پشت ابرا بمیره/ خدا این شبارو از عاشق نگیره".

چشمام خیره شدن نمیدونم دست من نیستن هیچ کدوم از اعضام خودشون واسه خودشون تصمیم میگیرن دقت می کنن ببینم اینا به چی نگا میکنن یه رودخونس آره اونجا یه رودخونس که تو شب سیاه و وحشتناک میزنه...

دیگه جیگرم داره میسوزه یاده اون روزی میوفتم که با هم رفته بودیم کنار رودخونه اولین بوسه هامون بود با شرم من به اون قول دادم که فقط ماله اون باشم اون هم به من قول داد همه چیز مثل خواب بود کاش میذاشتن سره قولمون بمونیم .

ساعت رو نگاه میکنم ساعت 3.15 شده هنوز پلیرم باطری داره پس من هنوز هستم دقت می کم صدا داره میگه "کسی هرگز به فکر ما نبود و نیست ای همدرد/ برای مرگ این قصه کسی گریه نخواهد کرد"

یه دفعه یه فکری تو سرم میزنه اصلا چی شد که همه چیز خراب شد؟؟؟دارم از این فکر فرار میکنم ولی اون منو ول نمیکنه .پلیر رو خاموش می کنم به تهران نگاه میکنم که تو حالت نیمه خوابه شاید اون هم الان خواب باشه .

یادم میاد بعد هر عشق بازی چند تا جمله ثابت داشتیم

- علی برام مثل یه خوابه یعنی ما واقعا خواب نبودیم؟؟

- نه بهارم ما بیدار بودیم از هر رویایی شیرین تر

مزه لباش میاد زیر لبام می خوام خودم رو از همینجا بندازم پایین ولی هنوز یه کم عقل دارم دست می کنم تو جیبم آره خودشه ماتیک مامانم که بوی اون رو میده با ولع بوش می کنم اشکام امون نمیدن توی دماغم دیگه هیچ بویی نیست چشام داغه داغه دارم خفه می شم می خوام داد بزنم چرا چرا اینطور شد .همه چیز داره از جلوی چشم رد میشه , همه خاطرات عین یه خواب خوش همش رو نگه داشتم آره اون همیشه می گفت(( علی جونه من مواظب باش اندفعه دیگه سوتی ندی بد بخت می شیم همه خوشی هامون میره ها!!)) بهش با اطمینان میگفتم ((نه نترس اندفعه اصلا دیگه از دستت نمیدم بعد یه بوسه و اوج لذت و اطمینان)).

پلیر رو روشن می کنم راه میوفتم طرف خونه اصلا خسته نیستم فقط کف پاهام درد می کنه یه کم هم احساس گشنگیدارم ساعت 4 شده می دونم الان مامانم اینا نگرانن ولی مهم نیست .

داره صبح میشه صبح صبح صبح صبح حالم ازش به هم می خوره خه ما صبح ها تغریبا ساعت 7 تو مسنجر با هم قرار میذاشتیم و همدیگرو میدیدیم گاهی یه بوسه چاشنیه این دیدار های ما بود یه روز یادمه بعد چند روز که دیدمش فشارم افتاد دیگه نتونستم وایسم دستش رو گرفتم یه نیروی خواصی داشت بلندم میکرد.

یه روز از همین صبح ها من از خواب که بیدار شدم سیستم رو روشن کردم اون مثل همیشه منتظر من بود .آف هام رو نگاه کردم تو همش نوشته بود "بیا دیگه" خوب من اینجا بودم .

- سلام صبح بخیر علی آقا

- صبح شما هم بخیر خانومم

- دلم واست تنگ شده علی

- دله من هم برات تنگ شده عزیزم

- میدونم

- یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟؟

- نه

- میای ببینمت؟؟

- مادر شوهرم خونس؟؟

- آره ولی خوابه

- نه ولش کن

- یه کم فقط یه ربع

راستش خیلی هوس بوسه کرده بودم .

- علی نترس شدی

- تو آدم و شجاع می کنی

- ...

- باشه ولی آروم

- ببین تو برو منم میام

- اومدم پس فعلا بای خانمم

تو همین حال بودم که سیستم رو بستم داشتم آروم میرفتم بیرون مامانم بلند شد

- علی کجا مامان جان کله صبح؟؟

- میرم پائین بدو ام

- آره؟؟؟

- آره

- باشه برو ولی زود بیا

- باشه

از پله ها آروم رفتم بالا مثل همیشه منتظرم بود دستش رو گرفتم بغلش کردم بوسیدش تو دلم یه آشوبی بود یه کم با هم حرف زدیم دیدم صدا میاد یه نگاه کردم آره خودش بود مامانم

- علی زود بیا خونه

- اومدم

رفتم خونه مامانم عصبانی بود !!

- اون دختره کی بود اون بالا؟؟

- نمیدونم کدوم !!

- خودتو نزن به خنگی بهار بود .

- ...

سکوت کردم هیچ چیزی برای گفتن نداشتم فقط یه درسی گرفتم که شهریش خیلی برام سنگین بود.وقتی هوس جای عشق و بگیره خدا باز هم به آدم کمک می کنه ولی آدم خودش نمیفهه

آره خدا خیلی به ما گفت آمروز نرین همه جوره ولی ما رفتیم حالا خیلی وقته داریم چوبش رو می خوریم

تقریبا نزدیک خونمونم ساعت 5 شده داره یواش یواش شهر شلوغ میشه دوباره ماشینا منو از وسط اتوبان حول میدن کنار هنوز غمگینم ولی خیلی سبک شدم.

یه چیزی تو مخم داره می کوبه نگاه میکنم باطری پلیر تموم شده پس صدای چیه که انقدر واضحه ؟؟؟

میگه : مواظب باش اگه اندفعه سوتی بدی...

*-*-*-*

اینم داستان امروز البته یه شعر هم هست از قیصر امین پور که خیلی قشنگه در همین رابطه اس:

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

((بادا)) مباد گشت و ((مبادا)) به باد رفت

((آیا))ز یاد رفت و ((چرا در گلو شکست))

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

 


ادامه مطلب | 
نويسنده: دانیال.محسن........ مورخ: جمعه نوزدهم خرداد 1385 در ساعت: 7:46 بعد از ظهر
|+|